زندگی در ایران و خارج

من خودم خیلی مایل بودم که مدتی را خارج از کشور زندگی کنم تا ورای تصویر تلویزیون ایران و یا سینمای هالیود، واقعیت زندگی غربی را ببینم. به همین دلیل، دیگران را برای زنگی کوتاه مدت ترغیب می کنم و تحصیل را روشی مناسب برای این راه می دانم. شاید یکی از مهمترین یافته هایی که من از این سه سال زندگی کردن پیدا کردم این بود که تصور ایرانی ها از ایران و خارج درست نیست به این معنا که ایران را بدتر از چیزی که هست می پندارند و غرب را بهتر از چیزی که هست. برای همین نارضایتی از وضع موجو در ایرانی ها شدید است و داشته های خود را نمی بینند. به همین دلیل وقتی می گویم که قصد دارم به زودی برگردم برای دوستانی که خارج هستند مفهوم و ملموس است اما برای دوستان داخل کشور سوال برانگیز. هم اکنون سعه صدر بسیار بیشتری در مواجهه با ناملایمات زندگی داخل کشور دارم در حالیکه قبلا واقعا از زندگی در ایران معذب بودم. الان می فهمم که اینجا (لااقل اروپای قاره ای) نیز صددرصد نیست و هرجا مشکلات خاص خود را دارد.

مثال بزنم: من چهار ماه است که از بلژیک خارج شده ام. چهارماه است که منتظرم هزینه گازی که برای گرمایش خانه استفاده کردم مشخص شود تا بپردازم تا پولی که صاحب خانه بلوکه کرده آزاد شود. هنوز خبری از اداره گاز نشده است در حالیکه این امور در ایران بسیار منظم تر وبوروکراسی آن بهتر است.همسایه ما که زنی بلژیکی بود به من گفت که بابت گرمایش تابستان فاکتوری معادل 1500 یورو دریافت کرده در حالیکه در تابستان شوفاژها خاموش است. اعتراض کرده و گفته اند باید مکتوب باشد و بعد از گذشت 8 ماه هنوز جوابی نگرفته است. دوست خودم که خانه ای اجاره کرد سه ماه طول کشید تا بالاخره آب گرم آن را تشکیلات اداره برق و آب و گاز به راه انداختند و سه ماه برای استحمام دچار مشکل بود. نمی خواهم سیاه نمایی کنم اما می خواهم بگویم که اینجا نیز صددرصد نیست. چیز دیگری است که زندگی در اینجا را پذیرفتنی تر از زندگی در ایران می کند و آن چیز به نظرم ریشه در سیاست ایران و فرهنگ ایران دارد که بعدا به آن خواهم پرداخت.

6 دیدگاه

  1. ژانویه 13, 2012 در 5:11 ب.ظ.

    دوست داشتم این را. واقعیت امر هم همین است که در ایران همیشه طلبکار بوده‌ایم و همیشه خواسته‌ایم. کمتر به این فکر کردیم که ما چه کرده‌ایم. ریشه این مشکل را هم باید در نفحات نفتی جست و جو کرد. این که نفت و دولت کریم در این کشور همه را طلبکار کرده است. ما همه از هم طلبکاریم و همه به هم بدهکار. ارزش‌های واقعی معنا ندارد چون دعوایی سر تولید ارزش نداریم. دعوا سر این است که چه کسی جربزه این را دارد که سهم بیشتری از کیک نفتنی را بردارد. به همین دلیل همیشه با دیده تردید به همه چیز می‌نگریم. چون تصورمان بر این است که هیچ کس ارزش واقعی ثروتی که دارد را تولید نکرده است. بنابراین آرام آرام این در خون و رگ و پی ما می‌نشیند که طلبکار باشیم. تازه ان ور آب سرمان را می‌اندازیم پائین چون می‌دانیم حقی نداریم.
    این تحلیلی شخصی من بود و مطمئنا علمی نیست.

  2. علی said,

    ژانویه 13, 2012 در 11:15 ب.ظ.

    هیچ چیز صد در صد نیست….ولی باورش سخته برای بعضی از دوستان.

  3. مهدی ع. said,

    ژانویه 14, 2012 در 12:41 ق.ظ.

    من هم (پس از گرفتن دکتری درکانادا) ساکن کشور گل و بلبل سوئد هستم. به خاطر مسائل يونيون (اتحاديه کارگری، کارمندی) موسسه ای که برايش کار می کنم برايم تا کنون (دو سال) قرارداد کاری شش ماهه صادرمی کند. با اين قرارداد از دولت (وزارت مهاجرت) اجازه اقامت می گيرم. اجازه اقامت به نوعی ويزا هم حساب می شود. به دليل سياست جديد مهاجرتی سوئد بار کاری کارمندان اين اداره زياد شده و مدت انتظار برای گرفتن اجازه اقامت حدود شش ماه هست…=> تقريبن صد در صد سال در کشور گل و بلبل سوئد زندانی هستم (مگر اينکه بی سرو صدا و با ماشين يا قطار به آلمان و دانمارک بروم و برگردم…)… جواب اداره مهاجرت هم جواب استاندارد «متاسفيم ولی نمی توانيم برايتان کاری بکنيم هست»…

  4. ح.ق said,

    ژانویه 16, 2012 در 3:28 ب.ظ.

    به نظرم این نوع تحلیل‌ها یک بایاس مهم دارند و آن این‌که غرب را از نگاه یک مهاجر موقت ارزیابی می‌کنند ولی ایران را از نگاه یک ساکن بومی. برای ارزیابی برابر باید ببینی یک ساکن بومی یا یک خارجی هم‌بسته شده چه قدر احساس مشکل می‌کند.

  5. ناخدا said,

    ژانویه 26, 2012 در 7:55 ق.ظ.

    درجواب ح ق بايدبگم تقريبا وضع براي ساكنان غرب همونه كه دوستان گفتند بروكراسيهاش زيادفرقي بين مهاجروبومي نداره .ضمنا يادم رفت تولد علي آقاروبهش تبريك بگم (مرغ وخروس واردك …تولدت مبارك )

  6. ناخدا said,

    ژانویه 28, 2012 در 8:22 ب.ظ.

    يك فرق ديگر همان فرهنگي است كه گفتيد ربطي به رژيم شاه يا انقلاب ندارد يك ماجراي فرهنگي را بيان ميكنم تا مقصودم رابگويم
    ماجرای مرغ تخم طلای امام جمعه جهرم
    در سال های دهه ی شصت،داشتن ویدیوی خانگی جرمی بود شبیه به داشتن اسلحه ی گرم بدون مجوز!مردم یک دستگاه ویدیو را لای پتو می پیچیدند و چنان که انگار نوزادی را در بغل گرفته اند آن را به شتاب از خانه به ماشین می بردند و خانه به خانه یک دستگاه ویدیوی فرسوده را می چرخاندند تا بتوانند علاوه بر فیلم های سینمایی اغلب تکراری عصر جمعه ی تلویزیون،هر سال چند فیلم سینمایی سانسور نشده را نیز تماشا کنند.
    در همان سال ها،امام جمعه جهرم یک دستگاه ویدیوی خانگی داشت که من اسمش را«مرغ تخم طلا»می گذارم!امام جمعه که همچون اغلب ائمه جمعه نظام جمهوری اسلامی بیشتر دل در حکومت دنیوی داشت تا امور اخروی،روشی داشت برای حکومت مطلق در شهر:هرگاه مدیر جدیدی وارد شهر می شد یکی از«ایادی امام جمعه»به عنوان فروشنده بازار سیاه به سراغ جناب مدیر می رفت و او را وسوسه می کرد که یک دستگاه ویدیوی خانگی بخرد تا در این شهر کوچک و غریب حوصله خانواده اش سر نرود.بالاخره جناب مدیر قانع می شد و پول را می پرداخت و ویدیو را به خانه می برد غافل از این که همان روز ماموران«کمیته»به خانه اش می ریزند و «آلات لهو و لعب» را در آنجا می یابند.مدیر بیچاره در یک لحظه تمام آمال و آرزوهای ارتقای شغلی اش را نقش برآب می دید و وحشت زده از «رسوایی اخلاقی»،«آبروریزی»و«بریده شدن نان»، به دنبال پناهگاهی می گشت.در این زمان،امام جمعه وارد کار می شد و «پا در میانی»می کرد و مدیر بیچاره با هزار بار پوزش و شرمندگی و تعهد به سر کار خود برمی گشت.از این پس آقای مدیر،غلام حلقه به گوش«حاج آقا»می شد.امام جمعه بر تمام«عزل و نصب ها»،«مناقصه ها و مزایده ها»و«پاداش ها و ترفیع ها»اعمال نفوذ می کرد و مدیر هم که دستش زیر سنگ«حاج آقا»بود«ولایت امام جمعه»را بر خود فرض می دانست!
    ماجرای امام جمعه جهرم، سال هاست در سرتاسر نظام جمهوری اسلامی رواج دارد.نهادهای پشت پرده ای در این نظام(همچون سونای زعفرانیه!) ماموریت دارند تا مدیران و افراد صاحب نفوذ را دچار آلودگی های اخلاقی یا مالی کنند.
    این قربانیان به دام افتاده، طبقه اجتماعی خاصی را تشکیل می دهند که من آن را «موالی» می نامم.«موالی»نامی بود که در صدر اسلام به«بردگان آزاد شده»اطلاق می شد.این افراد گرچه از نظر«حقوقی»آزاد محسوب می شدند اما از نظر«عرفی»همچنان یک شهروند درجه دو بودند.
    بسیاری از مدیران و افراد صاحب نفوذ(از کارگردانان و بازیگران سینما گرفته تا صاحبان صنایع و ریش سفیدان بازار) با«پا درمیانی»حاج آقا از تله ای که به دستور خود حاج آقا جلوی پایشان گذاشته شده بوده رهایی یافته اند و«موالی»حاج آقا محسوب می شوند.
    غرض از ذکر این ماجرا این بود که هموطنان بدانند همه آنها که در نماز جمعه و راهپیمایی های دولتی با پیراهن سفید یقه بسته و کت و شلوار سرمه ای حضور می یابند دل شان با نظام نیست،بخشی قابل توجه ازآنها از مشتری های ویدیوی حاج آقا هستند.روزی که «حاج آقا»بر زمین بیفتد،اگردیگران قلوه سنگ به سوی حاج آقا پرتاب کنند،آنها پاره آجر به سر حاج آقا خواهند زد!
    پی نوشت:
    «مانس اسپربر»روانشناس اتریشی در کتاب «تحلیل روانشناختی استبداد و خودکامگی»می نویسد:«برای فهم این نکته که چرا آدم قدرت طلب به هر وسیله ممکن درصدد تصاحب قدرت است، نیاز چندانی به روانشناسی نیست.اما وقتی کسی به چماقی که بر سرش فرود می آید به چشم عصای اعجازگر می نگرد و آن را می بوسد، برای فهم چنین حالاتی به شدت به روانشناسی نیازمندیم»


نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: