شعری زیبا از عباس یکرنگی

دیروز یاد دوستان گذشته بودم و در این بین خاطرات دوران همنشینی با دوست خوبم عباس یکرنگی دائم در ذهنم مرور می شد. یاد شعری از او افتادم که برایم بسیار دلنشین بود. گفتم شما را هم در آن شریک کنم باشد که این وبلاگ هم از این حالت خشک و بی روحش خارج شود.

با جنون آهنگ معنی را فغان خواهم نوشت
نام هستی را سر برگ خزان خواهم نوشت
گرتبسم شعله ای از یاد شادی بشکفد
شبنمی از گریه بر گل رایگان خواهم نوشت
برق غیرت نیست در ابر خیال ظلمتم
نوح را بر کشتی طوفان جان خواهم نوشت
از جفای چرخ گویا روز هم بازیچه ایست
نام شب را وقت روز آسمان خواهم نوشت
گررفیقان بی وفایی را طریق انگاشتند
بی وفایی را طریق این زمان خواهم نوشت
دیده خندان گشت تا یاد محبت گل گرفت
همچو صبح این خنده را خونین فشان خواهم نوشت
چون شرر افسردگی شد حاصل عیش جهان
تیرگی را حاصل عیش جهان خواهم نوشت
بر مزار باغ می نالم چو نی از دست باد
چشمه چشمه اشک چون رود روان خواهم نوشت
تا نگوید بلبل از احوال مستان غافلم
رنج بلبل را به عرض باغبان خواهم نوشت
چون سیاووش است اینسان کشته تورانیان
پیش رستم شکوه از هاماوران خواهم نوشت
زرگران گویا خزان پرداز روی عالمند
شرح این غم را به برگ ناتوان خواهم نوشت
باغ ابراهیم گل در آتش نمرود مرد
بر خدا صد شکوه از نمرودیان خواهم نوشت
تا نمیرد یاد گل در خاطر بی جان باغ
یادگل را با دل آتشفشان خواهم نوشت
گر نگیرد شعله ام بر جان بیمار خزان
یاد گل را از زبان عاشقان خواهم نوشت

عباس هر جا هست خدا حفظش کند و امیدوارم ذوقش کماکان زاینده باشد.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: