میلان نامه 18: عروسی ایتالیایی ها

از دوستان ایتالیایی و مشاهدات خودم چیزهایی در مورد عروسی های آنها فهمیدم که شاید برایتان جالب باشد.

نخست آنکه همه ایتالیایی ها در کلیسا ازدواج نمی کنند. عده ای که غیرمذهبی هستند به اصطلاح با girl friend خود زندگی می کنند و سالها با هم هستند وبچه دار می شوند. جالب اینجاست که در صحبت ها هم نمی گویند همسرم این را گفت یا آن را گفت. می گویند دوست دخترم (پسرم) این را گفت یا آن را گفت و مقصودشان همان همسرم است. اینها رابطه خود را با ثبت در شهرداری رسمی می کنند و با این کار از تمام حقوق و مزایای مذکور بهره مند می شوند. مذهبی ترها در کلیسا ازدواج می کنند. منتها ازدواج در کلیسا فقط برای یک بار مجاز است زیرا مسیحیت طلاق ندارد. لذا فقط یک بار فرصت جشن گرفتن در کلیسا وجود دارد. آنقدر که دیدم صبح ها نزدیک ظهر به کلیسا می روند. عروس در لباس عروس و داماد در لباس رسمی. ماشین گل زده می شود اما نه آنقدر که ما ایرانی ها گل می زنیم. دنبال ماشین عروس نیز بوق می زنند اما نه آنقدر که ما بوق می زنیم. اگر ازدواج به طلاق انجامید، ازدواج های بعدی فقط در شهرداری ثبت می شود. ظاهرا یک رقابت غیررسمی میان شهرداری و کلیسا هست به این معنا که اگر ازدواج در شهرداری ثبت شود امکاناتی داده می شود.

تا اینجای کار مثل بقیه اروپا و آمریکاست اما نکته جالب کادو دادنهاست. عروس و داماد قبل از روز عروسی به یک مغازه بزرگ فروش لوازم منزل می روند و وسایلی را به خواست خود انتخاب می کنند و روی کارت عروسی می نویسند که اگر می خواهید هدیه دهید، به فلان مغازه روید. دوستان و اقوام به آن مغازه رفته و با هدایت صاحب مغازه از میان کالاهای انتخاب شده، پول یک یا چند تا را می دهند. دوست ما می گفت که یکی از اقوام بلیط ماه عسل را هدیه داده بود اما عروس خانم آن مکان را نپسندیده و به خواست او مکان سفر و بلیط سفر تغییر کرده بود.

تا کنون 3 نظر داده شده

  1. شهرام معینی گفت،

    جولای 19, 2009 روی 3:19 ب.ظ

    من شهرام معینی هستم و نیمه دوم دهه هفتاد که دانشجوی لیسانس شریف بودم فعالیت مختصری در دفتر مطالعات فرهنگی شریف داشتم از جمله مقاله ای در بولتن دفتر تحت عنوان پارادوکس دمکراسی لیبرال نوشتم که بعد با معرفی دکتر باستانی در روزنامه ایران منتشر شد از بچه های دفتر جز عیسی پیله ور که با هم عیاق بودیم عباس کاکاوند را بخاطر دارم و رضا محمودی و … یک سرزعیم هم بود که فکر کنم دبیر شورای اجرایی دفتر بود که جلساتش دوشنبه ها برقرار بود و البته این قبل از مدت کوتاهی بود که من هم عضو آن شورا شدم بنابراین فرصتی برای آشنایی و کار مشترک نشد منتها گمان می کنم لیسانس صنایع می خواند الان اتفاقا من دانشجوی دکترای اقتصاد دانشگاه اصفهان هستم اما از لینک وبلاگ دفتر اینجا را دیدم نمی دانم شما همان سرزعیم که متاسفانه فرصتی برای آشنایی باهاش نشد هستید یا نه و از بچه های دیگر میل یا آدرسی دارید

  2. افسون گر گفت،

    جولای 19, 2009 روی 3:19 ب.ظ

    سلام
    خیلی جالب می نویسید.

    میلان هم عجب دنیایی دارد!
    امیدوارم آنقدر پولدار شوم که بتوانم شهرهای دیگر دنیا را ببینم.
    به امید دیدار شما در وبلاگ خودم!
    یا حق

  3. فینگیلی گفت،

    جولای 20, 2009 روی 3:37 ب.ظ

    در این که جالب مینویسین شکی نیست ولی فکر نمیکنین اگه فونتش یکم فونت رو کوچیکتر کنین بهتر بشه؟!


نظر بدهید